
شعر در معماری – معماری در شعر
شعرا در تمامی ادوار زیباترین و پرمایه ترین احساسات انسانی رادر قالب کلام موزون و آهنگین خویش انعکاس می دادند و از سرچشمه غنی معارف بشری برای خلق موسیقی مکتوب سود جسته و گفتگویی بی زمان را در سناریوی تاریخ رقم زده اند .
شعر واقعیت را به تجرید می کشد و معماری از تجریدها به سمت واقعیت حرکت می کند و یک احساس متعالی را از پس خطوط به یک فضای ملموس مبدل می سازد, همانگونه که افراد گوناگون می توانند برداشت های متفاوتی از شعر یکسانی داشته باشند
مخاطبان یک اثر معماری هم می تواننداحساسات متفاوتی را دریک فضای عینی تجربه کنند ؛ در واقع همانگونه که سراینده ابیات,سعی در به اشتراک گذارندن مفاهیمی با خوانندگان خویش داردولی هربار که شعری خوانده می شود در واقع شعرجدیدی سروده می شود موفقیت معماران هم (اگر موفقیت را عامه پسند بودن یک اثر بدانیم ) صرفاً به میزان پختگی خطوط طراحی وابسته نیست بلکه هرمخاطب معماری بتنهایی شاعرفضایی نو است.
قافیه و ردیف در شعر فضا حرکات موزون خطوطی ست که آهنگ زیستن را زمزمه می کنند.
شعرا بارها توانسته اند ایده هایی برای خلق آثاری ماندگاردر اختیار معماران قرار دهندو در مقابل معماری و معماران هم بارها دستمایه های شاعرانه ای را فراهم آورده اندکه یافتن و برگزیدن آنها دردیوان های بجا مانده آنچنان سهل و ساده نمی نماید.
ای دلبر معمار که طاقی به هنر در حسن خود از رواق چشم بنگر
حیف است ترا عمارتی گل کردن تعمیر کنی خرابه دل بهتر .....
با نگاهی کوتاه به این اشعار می توان به آسانی فهمید که معماری از مشاغل برتر روزگاران کهن بوده و معماران این هنرمندان سازنده ازجایگاه ویژه ای در میان خاص و عام برخوردار بوده اند.
بیارای مهندس زمی رخ متاب بشکل عروس است بزم شراب
به علم و به فن اینقدرها متاز بهر شکل باشد اینجا بساز
نباشد حدیث مثلث نکو سخن از شراب مثلث بگو...
(و ظاهراً در آن زمانها هم کارفرمایان افکار زیبایی شناسانه معماران را به سختی درک می کردند!!)
کار من خوردن خشت است به سر دانستم تا به آن سنگدل افتاد سر و کار مرا
همچو سیفی اگرم خانه دل بود خراب بیت معمور شد از دلبر معمار مرا
عزیز است قالب بر خوب و زشت ز معماری چار دیوار خشت
چو قالب از آن کنده ام دل زخویش که باشد به جای من آن فتنه کیش
دردل من غم او طرح بنا افکندست هر زمان می برد این طرح زپرگار مرا
بسکه بر خاک درش ریختم آب از دیده پا به گل مانده همچون گل دیوار مرا
و در شعر شفیعی کدکنی چه زیبا به تصویر کشیده شده معماری مسجدی که گویی هر جزئش وهر خشتش برای اویاد آور عظمتی وصف نا شدنی ست واو را به سفری در لابلای تاریخ دعوت می کند,کیمیا کاری که معمار است.
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
تا بدانجا که فرو ماند چشم از دیدن و لب نیز زگفتار مرا
لاجورد افق صبح نشابور و هری است
که در این کاشی کوچک متراکم شده است
می برد جانب فرغانه و فرخار مرا
نقش اسلیمی آن طاقنماهای بلند
وآجر صیقلی سر در ایوان بزرگ
می شود بر سر چون صاعقه آوار مرا
وآن کتیبه که بر آن نام کس از سلسله ای
نیست پیدا و خبر می دهد از سلسله کار مرا
کیمیاکاری و دستان کدامین دستان
گسترانیده شکوهی به موازات ابد
روی آن پنجره با زینت عریانیهاش
که گذر می دهد از روزن اسرار مرا
عجبا کز گذرکاشی این مزگت پیر
هوس کوی مغان است دگر بار مرا
در فضایی که مکان گمشده از وسعت آن
می روی سوی قرونی که زمان برده زیاد
گویی از شهپر جبریل در آویخته ام
یاکه سیمرغ گرفته ست به منقار مرا
تا کجا می برد این نقش به دیوار مرا
تا بدانجا که فرو ماند چشم از دیدن
و لب نیز ز گفتار مرا