در تکاپوی معنا
لحظات اولی که بر روی ستون قرار گرفت برايش شوکه آور بود.
راه راه را از هر طرف هل داده ،لگد زاده و بر رويش قدم می گذشتند.
جريان از اين قرار بود؛يا بايد بالا به راوی يا از تو بالا ميروند...
راه راه بالا رفت.
ديگرخزنده هم نوعی روی ستون وجود نداشت.ان ها فقط تهديدات و موانعی شده بودند که او ان ها را به گام ها و موفقيت ها تبديل کرده بود.
اين طرزِ فکر يک بعدی واقعا مفيد بود و راه راه احساس کرد که خيلی جلو رفته است.
اما بعضی از روز ها به نظر می رسيد که فقط ميتواند جای خود ار حفظ کند.
فر اين مواقع بود که آوای مضطربی مرتب از درون به او غر ميزد که: \"
ان بالا چيه؟\"
با خود زمزمه کرد:\"ما داريم به کجا ميرويم؟\"
کرمِ زرد گفت:\\\"می دانی من هم در همين فکر بودم اما از آنجا که هيچ راهی برای درک اش نيست من هم به اين نتيجه رسيدم که مهم نيست.\\\"
او از گفته احمقانه خود سرخ شد و به صورت اضافه کرد:
-\\\"به نظر نمی رسد که هيچ کس ديگر هم نگران ِ اين باشد که ما به کجا می رويم،پس بايد خوب باشد.\\\"
اما دوباره سرخ شد.
-\\\"چقدر مانده تا به قله برسيم؟\\\"
راه راه موقرانه گفت تا به قله برسيم؟\\\"
-\\\"از آنجا که ما نه در پائين هستيم و نه در بالا بايد در وسط باشيم.\\\"
کرمِ زرد گفت:
-اوه\\\"
و هر دو دوباره شروع به بالا رفتن کردند.
راه راه تا آنجا که ممکن بود از کرم ِ زرد دوری ميکرد.اما يک روز به او که تنها راه صعود را صد کرده بود برخورد نمود.
ايستاد و گفت:
-\\\"خوب،فکر می کنم يا جای تو است يا جای من.\\\"
و درست از روی سرش عبور کرد.
هنگام عبور ِ کرمِ زرد به او نگاه کرد که او را از خود خجالت زاده کرد.
گويی با نگاه ِ خود به او ميگفت:
\\\"هر چه هم که ان بالا باشد واقعا اين اندازه ارزش ندارد.\\\"
راه راه از روی کرم ِ زرد به طرفی خزيد و گفت:\\\"ببخشيد\\
و کرم ِ زرد گريه را سر داد که:
\\\"تا ان روز که به تو بر خوردم که با خودت حرف می زد به اميد ان چه که در پيش بود می توانستم اين زندگی را تحمل کنم.از ان روز به با\\\'د ديگر قلبم آرام نداشته است.نمی دانم چه کنم.تا ان موقع نمی دا نيستم که چقدر از اين زندگی بعدم می آيد.حالا وقتی تو اين قدر با مهربانی به من نگاه ميکنی،مطمئنا که اين زندگی را دوست ندارم.فقط دلم می خواهد با تو باشم و کاری مثل خزيدن و سبزه جويدن انجام دهم.\\\"
قلب ِ راه راه فرو ريخت.همه چيز در نظرش دگرگون گشت.
ستون ديگر مفهومی نداشت.به نجوا گفت:
\\\"من هم اين کار را دوست دارم.\\\"
اما اين به معنی دست کشيدن از بالا رفتن بود،تصميمی که اتخاذ ان آسان نبود.
\\\"کرمِ زرد عزيز،شايد ما نزديکِ قله باشيم.شايد اگر به هم کمک کنيم بتوانيم سريعا به آنجا برسيم.\\\"
او گفت:\\\"شايد\\\"
اما هر دو می دانستند که اين چيزی نبود که بيش از همه می خواستند.
کرمِ زرد گفت\\\"
\\\"بيا برويم پائين\\\"
\\\"باشه\\\" و از بالا رفتن دست کشيدند.
وقتی انبوه کرمهای درختی بر روی ان می خزيدند به يک ديگر می چسبيدند.
هوا خيلی بد بود،اما ان ها از اين که با هم هستند خوش حال بودند و به اتفاق گلوله بزرگی ساختند تا هيچ کس نتواند بر روی چشم و مه\\\'ده ان ها پا بگذرد.
برای مدتی که به نظر طولانی می آمد آبادان کاری نکردند.يک دفعه حس کردند که ديگر چيزی بر روی ان ها نمی خزد.
از يک ديگر جدا شده و چشم هايشان را باز کردند.
ان ها در کنار ستونِ درختی بودند.
کرمِ زرد گفت: \"
سلام راه راهی\"
راه راهی گفت: \"
سلام زردی\"
و به درونِ علاف های سبز و تازه خزيدند تا بخورند وچرتی بزنند.
قبل از اينکه به خواب بروند راه راه،زردی را در آغوش کشيد.\"اين طور با هم بودن مطمئن از له شدن در ان جمعیت متفاوت است!\" \"
يقيناهست!\"
او خنديد و چشم ها يش را فرو بست.
ادامه دارد