تبليغاتX
هنر نزد ایرانیان است و بس

هنر نزد ایرانیان است و بس

 

در تکاپوی معنا

مخطط ، خسته و غمگین به محل قدیمی،جائیکه کرم زرد و او به دنبال هم جست و خیز کرده بودند،خزید.کرم زرد آنجا نبود،و او به قدری خسته بود که توان دور رفتن را نداشت،چنبره زد و خوابید.وقتی عاقبت بیدار شد دید که آن موجود زرد رنگ با بالهای سبکش اورا باد می زند. تعجب کرد،((آیا این یک رویاست؟))اما آن موجود رویایی خیلی واقعی عمل می کرد.او را با شاخکهایش نوازش می داد و بالاتر از همه بقدری با عشق و محبت به او نگاه می کرد ،که او کم کم به احتمال صحت آنچه که درباره پروانه شدن گفته بود ،اعتماد می نمود.او چند قدمی به جلو رفت،سپس به عقب پرید.چندین بار این کار را تکرار کرد،گویی که او باید به دنبالش برود.ومخطط چنین کرد.به شاخه ای رسیدند که از آن دو کیسه پاره شده آویزان بود.آن موجود پی در پی سر و بعد دمش را به درون یکی از آنها فرو می کرد.سپس نزد او پرواز کرده و اورا لمس می نمود.شاخکهایش لرزید و مخطط فهمید که دارد صحبت می کند.مخطط نمی توانست حرفی بزند.کم کم به نظر می رسید که بفهمد...به طریقی می دانست که چه باید بکند.مخطط بالا رفت و شروع کرد.هوا تاریک و تاریکتر می شد و او می ترسید.احساس کرد که باید قید همه چیز را بزند...وکرم زرد منتظر ماند....تا اینکه یک روز .... 

آن دو پروانه زیبا به هم رسیدند.

 پایان..............        .....................یا آغاز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرسیما  | 

 

در تکاپوی معنا

برگشت و شروع به پایین رفتن کرد. این دفه چنبره نشد،با تمام قد دراز کشیدو مستقیما به چشمان هر کرم درختی نگاه کرد.مبهوت آن همه تنوع و زیبائی شده بود ،تعجب می کرد که چرا قبلا هرگز به آنها توجه ننموده است.به گوش هر یک از کرمها زمزمه می کرد:((من آن بالا بودم،هیچ چیز آنجا نیست.)). اکرا توجهی نمی کردند،آنها سخت مشتاق بالا رفتن بودند.یکی گفت :(گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه بو میده.). طعنه می زدند. ((شرط می بندم که هیچ وقت به اون بالا نرسیده)).اما بعضی ها شوکه شده بودندو حتی از بالا رفتن دست کشیدند تا صدای اورا بهتر بشنوند.یکی از اینها با غصه نجوا کرد :((این حرف را نزن حتی اگر درست باشد.چه کار دیگری می توانیم بکنیم؟))پاسخ مخطط به این سوال ،همه را ،از جمله خودش را شوکه کرد! ((می توانیم پرواز کنیم ! می توانیم پروانه بشویم !آن بالا هیچ چیز نیست و اهمیتی ندارد!)) وقتی که پیام خود را شنید ،فهمید که قبلا چقدر غریزه به اوج رسیدن و متعالی شدن را بد تعبیر کرده بود. برای به اوج رسیدن باید ((پرواز)) کرد،نه اینکه بالا رفت.مخطط سرمست از این شادمانی که درون هر کرم درختی یک پروانه می تواند باشد به هر یک نگاه می کرد.اما واکنش ها بدتر از قبل بود .توی چشم ها ترس می دید.آنها دیگر نایستادند که گوش بدهند یا حرفی بزنند. این خبر باشکوه و خوشحال کننده باور کردنی نبود _آنقدر زیادی خوب بود که نمی توانست حقیقت داشته باشد؟ نور امیدی که ستون را روشن ساخته بود تیره گشت.همه چیز مبهم و غیر واقعی به نظر می رسید.اما حقیقت داشت.راه پایین بی اندازه طولانی بود.رویای پروانه محو شد.شک و تردید سراسر وجود مخطط را فرا گرفت.ستون ابعاد وحشتناکی به خود گرفت .او به سختی و کورکورانه به مبارزه ادامه داد.به نظر می آمد از دست دادن ایمان اشتباه بود_اما ایمان آوردن هم غیر ممکن می نمود. خزنده ای به تمسخر گفت:چطور توانستی چنین داستانی را باور کنی ؟زندگی ما زمین و بالا رفتن است.به ما کرمها نگاه کن ،درون ما نمی تواند پروانه باشد.حداکثراستفاده را از زندگی به عنان یک کرم درختی بکن و از آن لذت ببر! مخطط با حسرت گفت : شاید حق با اوست.من هیچ دلیلی ندارم ،آیا تنها به این دلیل بالا رفتم که به آن خیلی احتیاج داشتم ؟ و با درد و اندوه در جستجوی چشمانی که به او اجازه نجوا بدهند به پائین رفتن ادامه داد،((من یک پروانه دیدم_زندگی مفهوم بیشتری می تواند داشته باشد.))سر انجام_ یک روز_ او به پایان رسید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرسیما  | 

            

                                                                                                                                   مخطط این بار خیلی سریعتر پیشرفت کرد.او بزرگتر و قویتر شده بود چون مدتی استراحت کرده بود از همان اول تصمیم گرفته بود که به قله برسد.او مخصوصا از تلاقی با چشمان خزندگان دیگر اجتناب می ورزید زیرا می دانست چنین برخوردی چقدر مخرب می تواند باشد. سعی کرد که به کرم زرد فکر نکند.خود را منضبط ساخت که نه احساس کند نه گیج و منصرف شود مخطط از نظر دیگران فقط منضبط نبود او بیرحم بود .حتی در میان بالا روندگان استثنائی بود.او فکر نمی کرد که بر علیه کسی باشد .فقط داشت کاری را می کرد که اگر می خواست به قله برسد مجبور بود بکند . اگر کرمی شکایت می کرد می گفت:اگر موفق نمی شوید مرا سرزنش نکنید! زندگیه سختیست ،فقط تصمیم بگیرید و اراده کنید . تا اینکه روزی به نزدیکیه مقصدش رسید.مخطط موفق شده بود اما سر انجام وقتی نور از بالا به پائین تابید،از خستگی زیاد قوایش رو به اتمام بود . در این ارتفاع تقریبا هیچ حرکتی نبود همه با تمام مهارتی که یک عمر بالا رفتن به آنها آموخته بود موقعیت خود را حفظ می کردند.هر حرکت کوچکی وحشتناک می نمود.هیچ گفتگو و مراوده ای نبود تنها محیط خارج لمس می شد .رابطه آنها با هم مثل رابطه پیله ها بود.تا اینکه روزی مخطط شنید که خزنده ای بالای سر او می گوید:(هیچ یک از ما بدون خلاص شدن از شر آنها نمی تواند بالاتر برود ).چیزی نگذشت که او فشار و تکان شدیدی را احساس کرد.سپس طنین فریادها و بدن های در حال سقوط شنیده میشد.و به دنبال آن سکوت ،نور فراوانتر و سنگینی کمتری از بالا احساس گردید.از این آگاهی تازه به مخطط احساس بسیار بدی دست دادراز ستون داشت آشکار می شد. او حالا می دانست بر سر آن سه کرم درختی چه آمده بود.او حالا می دانست که چه چیزی باید همیشه روی ستون اتفاق بیفتد .عجز و ناکامی وجود مخطط را فرا گرفت،اما همینکه داشت تصدیق میکرد که این تنها راه صعود است صدا ظریف و آهسته ای را از بالا شنید:(اینجا اصلا چیزی نیست).دیگری جواب داد:(ساکت باش ،احمق !آنها صدایت را در پائین ستون می شنوند.ما انجائی هستیم که آنها می خواهند باشند.اینه اون چیزی که اینجا هست!).مخطط احساس کرد بدنش یخ زده .اینقدر بالا باشی و اصلا بالا نباشی !فقط از پلئین به نظر خوب می آمد.آن صدای آهسته دوباره به گوش رسید (آن طرف را نگاه کنید یک ستون دیگر _آنجا هم هست_همه جا هست!). مخطط هم عصبانی و هم نومید شده بود .با ناله گفت:(ستون من ،تنها یکی از هزاران ستونه ).میلیون ها کرم درختی بسوی هیچ مقصدی بالا می روند!واقعا خطایی در کاره اما... چه چیز دیگری آنجاست ؟ زندگیش با کرم زرد در فاصله ای بس دور می نمود.نه کاملا _ اینطور هم نبود.((کرم زرد!)) مخطط گذاشت تا تصور او وجودش را پرسازد.تو یک چیزی می دانستی ،اینطر نبود ؟ آیا صبر کردن نشانه شهامت بود؟((شاید حق با او بود .ای کاش یا او بودم)).فکر کرد :((می توانم پایین بروم .)((آگر چه خوب به نظر نمی آیم اما شاید این بهتر از آن چیزیست که دارد اینجا اتفاق می افتد)).ولی رشته افکارش در اثر فشاری که از همه طرف بر بدنش وارد شد پاره گشت.به نظر می رسید که هر کس داشت آخرین سعی خود را می کرد تا راه ورودی به قله را بیابد.اما با هر فشاری قشر بالا سبکتر می شد.عاقبت یک کرم درختی نفس زنان گفت:(تا همه با هم سعی نکنیم هیچکس به قله نمی رسد.شاید اگر یک فشار شدید بدهیم !(آنها نمی توانند برلی همیشه ما را در پائین نه دارن!).اما قبل از اینکه بتوانند اقدام کنند فریادها و همهمه ،به نوع دیگری به گوش رسید.مخطط کوشید تا خود را به کنار ستون برساند و علت را بفهمد .(یک موجود بالدار زرد رنگ و درخشان آزادانه به دور ستون حرکت می کرد_منظره ای عالی بود!)چطور توانسته بدون بالا رفتن تا این ارتفاع بیاید؟ وقتی مخطط سرش را با فشار بیرون آورد گویی که آن موجود او را شناخت. زیرا پاهایش را دراز کرد و تلاش نمود که او را بگیرد .مخطط درست قبل از اینکه از ستون بیرون کشیده شود خودش را نگه داشت.آن موجود درخشان او را رها ساخت تا برود و غمگینانه به چشمهایش نگاه کرد . آن نگاه هیجانی را در مخطط بوجود آورد که از ابتدای دیدن ستون ها تا کنون حس نکرده بود .کلمات گذشته به ذهنش بازگشتند،((....فقط پروانه ها)).((آیا این یک پروانه است؟))و معنی این چه بود_((در قله ..... آنها می بینند......))؟ همه اینها خیلی عجیب بود و با اینحال مثل اینکه انتظار می رفت که چنین باشد. و آن چشم ها با نگاه کرم زرد ،آیا می توانست باشد....؟چه افکار غیرممکنی ! اما هیجان درونی متوقف نمی شد.احساس خوشحالی کرد. می توانست به نحوی فرار کند،می توانست توسط دیگران به کنار زده شده و از محل دور گردد. ولی به تدریج که این احتمال واقعیت یافت فکر دیگری به ذهنش رسید،حس کرد نباید اینطوری فرار کند.وقتی به چشمهای آن موجود درخشان نگاه کرد به سختی می توانست عشقی را که در آنها می دید تحمل کند...احساس بی ارزش بودن کرد می خواست عوض شود و جبران همه دفعاتی را که از نگاه کردن به دیگران امتناع ورزیده بود ،بکند.سعی کرد آنچه را که احساس کرده به او بگوید.از تلاش دست برداشت .دیگران طوری به او نگاه می کردند که انگار دیوانه است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرسیما  | 

                                                                                                                                               کرم زردی بدون راه راه تنها و پریشان بود
هر روز در جستجوی راه راه به طرف ستون می رفت و شب غمگین بازمی گشت اما از اینکه هیچوقت او را ندیده بود تا حدی آسوده خاطر بود. زیرا از این می ترسید که مبادا اگر او را ببیند به دنبالش بشتابد ، در حالی که می دانست نباید چنین کند. میل داشت کاری بکند،هر کاری به جز این انتظار نامعلوم. با حسرت آهی کشید و گفت: "من واقعا از دنیا چه می خواهم؟" "انگار که خواسته ام هر چند دقیقه فرق می کند اما می دانم که باید بسش از اینها باشد. "عاقبت خسته و حیران گشت و از هر آنچه که آشنا بود دور شد
یک روز کرم درختی خاکستری رنگی که وارونه از شاخه درختی آویزان بود او را متعجب ساخت. به نظر می آمد که در یک جسم موئی گرفتار شده باشد. به او گفت:"مثل اینکه به دردسر افتادی، می توانم کمکت کنم؟
"نه عزیز من ، من باید این کار را بکنم تا یک پروانه بشوم
همه درونش فرو ریخت. فکر کرد "پروانه، این کلمه " به من بگو آقا، پروانه چیه؟
"همان چیزی است که تو باید بشوی."

پروانه با بالهای زیبا پرواز می کند و زمین را به آسمان می پیوندد و فقط شهد گلها را می نوشد

دانه های عشق را از گلی به گل دیگر می برد. بدون پروانه ها طولی نخواهد کشید که دنیا گلهای معدودی خواهد داشت

زردی آرزوکنان گفت این نمی تواند حقیقت داشته باشد. چطور می توانم باورکننم که درون تو یا من یک پروانه است در حالی که همه آنچه که من می بینم یک کرم کرک دار است؟

متفکرانه پرسید چطور یک کرم درختی پروانه می شود؟

تو باید آنقدر مشتاق پرواز کردن باشی که با میل و رغبت از کرم درختی بودن دست بکشی

کرم زرد در حالی که 3 کرمی را که از آسمان افتاده بودند به یاد می آورد پرسید : "منظورت مردنه؟"م

او جواب داد" آره و نه"ن

آنچه به نظر می رسد این است که تو می میری اما آنچه واقعی است این است که تو باز هم زندگی خواهی کرد

زندگی عوض می شه ولی از بین نمی ره

آیا این از زندگی آنهائی که می میرند بدون اینکه هیچ وقت پروانه بشوند متفاوت نیست؟

کرم زرد با تردید گفت: و اگر من تصمیم بگیرم که پروانه بشوم چی کار باید بکنم؟

به من نگاه کن. من دارم یک پیله می سازم. میدانم که به نظر می آید که دارم مخفی می شوم اما پیله راه فراری ندارد

پیله یک منزل بین راه است که در آنجا تغییر صورت می گیرد. پیله یک مرحله بزرگ است زیرا که تو دیگر نمی توانی به زندگی کرم درختی باز گردی. در حین تغییر به نظر تو یا هر کسی که به دقت نگاه کند چنین به نظر می رسد که چیزی اتفاق نمی افتد، اما پروانه در حال به وجود آمدن است

فقط وقت میگیرد

و یک چیز دیگر هم هست. وقتی پروانه هستی می توانی واقعا عشق بورزی، عشقی که زندگی جدیدی به وجود می آورد. این بهتر از همه آن چیز هائی است که آن کرم های درختی در آغوش هم فرو رفته می توانند انجام دهند.

کرم زرد گفت: اوه بگذار بروم و راه راه را بیاورم. اما متاسفانه می دانست که او به قدری در روی ستون جلو رفته که دسترسی به وی امکان ندارد

دوست جدیدش گفت غصه نخور

اگر تبدیل شوی می توانی پرواز کنی و به او نشان بدهی که پروانه ها چه قدر قشنگند. شاید او هم بخواهد که پروانه بشود

زردی غمگین بود: اگر راه راه برگردد و من آنجا نباشم چی؟

اگر هویت جدید مرا تشخیص نده چه؟

اگر فرضا تصمیم بگیرد که یک کرم درختی باقی بماند چه؟

لا اقل به شکل کرمهای درختی می توانیم کری انجام دهیم. می توانیم بخزیم و بخوریم. می توانیم به طریقی عشق بورزیم. آخر دو پیله چه طور می توانند با هم باشند؟ گیر کردن توی یک پیله چه وحشتناک است! چه طور می توانست تنها زندگی را که می شناخت به مخاطره ببیندازد در حالی که خیلی بعید به نظر مرسید که زمانی بتواند یک موجود بالدار با شکوه باشد؟

با دیدن کرم درختی دیگری که به این مساله آن اندازه ایمان داشت که پیله خودش را بتند و امید عجیبی که او را از ستون دور نگه داشته بود و شوکی که از شنیدن داستان پروانه ها به او دست داده بود چه باید میکرد؟

کرم درختی مو خاکستری به پوشاندن خود با تارهای ابریشمی ادامه داد.

در حالی که اخرین تار را به دور سر خود می تنید فریاد زد:

"تو پروانه زیبایی خواهی شدوما همه منتظرت هستیم."

و زردی مصمم شد که برای پروانه شدن خود را به مخاطره بیندازد.برای کسب شهامت درست پهلوی همان پیله اویزان شد و شروع به تنیدن تار خود نمود.

"تصورش را بکن من حتی نمی دانستم که میتوانم هین کار را انجام دهم.

این خودش یک دلگرمی است بر این که در مسیر صحیح قرار گرفته ام.

 اگر من ماده سا ختن پیله را درون خود دارم ولابد ماده لازم برای پروانه شدن را هم دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرسیما  | 

                                                                                                                                            در تکاپوی معنا                                                         به اين ترتيب زردی و راه راه
در سبزه به دنبالِ هم دويدند و بازی کردند
و خوردند و فربه شدند
و به يکديگر عشق ورزيدند.
آنها از اينکه هر لحظه و با هر کس در جنگ نبودند،بسيار خوشحال بودند.
برای مدتی زندگی مثل بهشت بود.
اما با گذشت زمان حتی در آغوش کشيدن ِ يک ديگر هم ،کمی کسل کننده به نظر می آمد.چه هر يک،هرتار موی ديگری را می شناخت.
راه راه نمی توانست از کنجکاوی و ترديد خود داری کند،\\\"باز هم زندگی بايد مفهومِ بيشتری داشته باشد.\\\"
زردی بيقراری راه راه را ميديد و ميکوشيد تا او را بيش از حد خوش حال و آرام سازد.
به او می گفت:
\\\"فقط فکر کن که اين زندگی چقدر بهتر از ان وضعِ آشفته و وحشتناکی است که ترک کرديم.\\\"
و او پاسخ ميداد:
\\\"اما ما نمی دانيم که ان بالا چيست.\\\"

شايد پائين آمدن ما اشتباه بود.شايد حالا که استراحت کرده ايم دوتايی بتوانيم به ان بالا برسيم.\"

راه راهی عزيز خواهش ميکنم،

ما خونه خوبی داريم ،يک ديگر ار دوست می داريم و اين کافيه.

اينجا خيلی بيشتر از ان چيزی است که ان بالا رونده های تنها دارند.\"

او به قدری مطمئن بود که راه راه گذشت که قانع اش سازد.

اما فقط برای مدت ِ کوتاهی.

اشتياقِ راه راه برای ِ بالا رفتن بيشتر ميشد.

ستون پاتوق ِ او شده بود.

مرتب به آنجا می رفت،به بالا نگاه ميکرد و حيران بود.

اما قله هم چنان تيره و تر می نمود.

يک روز نزديک ِ ستون ،سه صدای خفيف و آهسته راه راه را از جا پراند.سه کرم ِ درختی بزرگ از جايی افتاده و له شده بودند.

دو ات از آنها مرده به نظر می رسيدند اما يکی هنوز تکان می

چی شده ميتوانم کمک کنم؟\"

او توانست فقط چند کلمه بگويد : \"

ان بالا...آنها می بينند...فقط پروانه ها را ....\"

و جان به جان آفرين, تسليم کرد.

راه راه به خانه خزيد و ماجرا را به

من بايد بدانم.من بايد بروم و راز ِقله را بفهمم.\"

و با لحنی ملايم تر ادامه داد: \"

ميل داری بيايی و به من کمک کنی؟\"

بالا \"

برسد؛

زندگی را به خزيدن گذراندن برای او هم کافی نبود.از اين جهت مجبور بود اذعان کند که ستون ظاهرا تنها راه چاره بود.
راه راه چنان مطمئن به نظر می آمد که زردی خجالت کشيد موافقت نکند.او احساس حماقت و دست پاچگی ميکرد زيرا هيچ وقت نتوانسته بود دلايلش را طوری در قالبِ کلمات بريزد که منطق ِ راه راه بپذيرد.با وجود اين منتظر ماندن و مطمئن نبودن بهتر از عملی بود که نميتوانست به آن ايمان اورد.
او نتوانست توضيح دهد،نتوانست چيزی را ثابت کند،و با همه عشق و علاقه نتوانست با راه راه برود.
او فقط ميدانست که برای به تعالی رسيدن بالا رفتن راه ِ درستی نبود.
با قلبی شکسته گفت:\\\"نه\\\"
و راه راه برای صعود خويش او را ترک نمود.

ادامه دارد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرسیما  | 

                                                                                                                                                                                      در تکاپوی معنا                                                                                                  
لحظات اولی که بر روی ستون قرار گرفت برايش شوکه آور بود.
راه راه را از هر طرف هل داده ،لگد زاده و بر رويش قدم می گذشتند.
جريان از اين قرار بود؛يا بايد بالا به راوی يا از تو بالا ميروند...
راه راه بالا رفت.
ديگرخزنده هم نوعی روی ستون وجود نداشت.ان ها فقط تهديدات و موانعی شده بودند که او ان ها را به گام ها و موفقيت ها تبديل کرده بود.
اين طرزِ فکر يک بعدی واقعا مفيد بود و راه راه احساس کرد که خيلی جلو رفته است.
اما بعضی از روز ها به نظر می رسيد که فقط ميتواند جای خود ار حفظ کند.
فر اين مواقع بود که آوای مضطربی مرتب از درون به او غر ميزد که: \"
ان بالا چيه؟\"
با خود زمزمه کرد:\"ما داريم به کجا ميرويم؟\"
کرمِ زرد گفت:\\\"می دانی من هم در همين فکر بودم اما از آنجا که هيچ راهی برای درک اش نيست من هم به اين نتيجه رسيدم که مهم نيست.\\\"
او از گفته احمقانه خود سرخ شد و به صورت اضافه کرد:
-\\\"به نظر نمی رسد که هيچ کس ديگر هم نگران ِ اين باشد که ما به کجا می رويم،پس بايد خوب باشد.\\\"
اما دوباره سرخ شد.
-\\\"چقدر مانده تا به قله برسيم؟\\\"
راه راه موقرانه گفت تا به قله برسيم؟\\\"
-\\\"از آنجا که ما نه در پائين هستيم و نه در بالا بايد در وسط باشيم.\\\"
کرمِ زرد گفت:
-اوه\\\"
و هر دو دوباره شروع به بالا رفتن کردند.
راه راه تا آنجا که ممکن بود از کرم ِ زرد دوری ميکرد.اما يک روز به او که تنها راه صعود را صد کرده بود برخورد نمود.
ايستاد و گفت:
-\\\"خوب،فکر می کنم يا جای تو است يا جای من.\\\"
و درست از روی سرش عبور کرد.
هنگام عبور ِ کرمِ زرد به او نگاه کرد که او را از خود خجالت زاده کرد.
گويی با نگاه ِ خود به او ميگفت:
\\\"هر چه هم که ان بالا باشد واقعا اين اندازه ارزش ندارد.\\\"
راه راه از روی کرم ِ زرد به طرفی خزيد و گفت:\\\"ببخشيد\\
و کرم ِ زرد گريه را سر داد که:
\\\"تا ان روز که به تو بر خوردم که با خودت حرف می زد به اميد ان چه که در پيش بود می توانستم اين زندگی را تحمل کنم.از ان روز به با\\\'د ديگر قلبم آرام نداشته است.نمی دانم چه کنم.تا ان موقع نمی دا نيستم که چقدر از اين زندگی بعدم می آيد.حالا وقتی تو اين قدر با مهربانی به من نگاه ميکنی،مطمئنا که اين زندگی را دوست ندارم.فقط دلم می خواهد با تو باشم و کاری مثل خزيدن و سبزه جويدن انجام دهم.\\\"

قلب ِ راه راه فرو ريخت.همه چيز در نظرش دگرگون گشت.
ستون ديگر مفهومی نداشت.به نجوا گفت:
\\\"من هم اين کار را دوست دارم.\\\"
اما اين به معنی دست کشيدن از بالا رفتن بود،تصميمی که اتخاذ ان آسان نبود.
\\\"کرمِ زرد عزيز،شايد ما نزديکِ قله باشيم.شايد اگر به هم کمک کنيم بتوانيم سريعا به آنجا برسيم.\\\"
او گفت:\\\"شايد\\\"
اما هر دو می دانستند که اين چيزی نبود که بيش از همه می خواستند.
کرمِ زرد گفت\\\"
\\\"بيا برويم پائين\\\"
\\\"باشه\\\" و از بالا رفتن دست کشيدند.
وقتی انبوه کرمهای درختی بر روی ان می خزيدند به يک ديگر می چسبيدند.
هوا خيلی بد بود،اما ان ها از اين که با هم هستند خوش حال بودند و به اتفاق گلوله بزرگی ساختند تا هيچ کس نتواند بر روی چشم و مه\\\'ده ان ها پا بگذرد.
برای مدتی که به نظر طولانی می آمد آبادان کاری نکردند.يک دفعه حس کردند که ديگر چيزی بر روی ان ها نمی خزد.
از يک ديگر جدا شده و چشم هايشان را باز کردند.
ان ها در کنار ستونِ درختی بودند.
کرمِ زرد گفت: \"
سلام راه راهی\"
راه راهی گفت: \"
سلام زردی\"
و به درونِ علاف های سبز و تازه خزيدند تا بخورند وچرتی بزنند.
قبل از اينکه به خواب بروند راه راه،زردی را در آغوش کشيد.\"اين طور با هم بودن مطمئن از له شدن در ان جمعیت متفاوت است!\" \"
يقيناهست!\"
او خنديد و چشم ها يش را فرو بست.
ادامه دارد                                          
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرسیما  | 

در تکاپوی معنا

آن چه از نظرتان ميگذرد داستان يک کرمِ درختی است که در يافتن ماهيتِ واقعی خود دچار زحمت شده است مثل من،مثل ما روزی کرمِ کوچکِ راه راهی سر از tokhmi که مدت ها خانه ای او بود دراورد و گفت :"سلام بر دنيا" "

هی اينجا در پرتو آفتاب واقعا روشن ِ."

با خود گفت 'گرسنه ام" و بی درنگ شروع به خوردنِ برگی نمود که بر روی ان متولد شده بود،

و برگِ ديگر...و ديگر و ديگری را خرد

و بزرگ تر ....و بزرگ تر و بزرگ تر شد.

 

تا

اينکه يک روز از خوردن دست کشيد و با خود انديشه کرد: " بايد

مفهومِ زندگی بيش از خوردن با بزرگ تر شدن باشد،اين دارد کسل کننده ميشود

ا taghzieh دنبالِ اين فکر راه راه از درختِ با محبتی که با سر او سايه افکنده و او ر

کرده بود

او در جستجوی چيز های بيشتری بود

همه جور چيز تازه پيدا ميشد.

سبز،خاک،hofre ها و hasharate کوچک،

هر يک او را به خود جذب کردند،

اما هيچ يک او را راضی و متقاعد نکردند.

وقتی به چند khazande ديگر مثل خودش برخورد کرد خيلی به هيجان آمد.اما آنها سخت مشغولِ خوردن بودند و وقتی برای صحبت کردن نداشتند.

درست همان طور که خود راه راه بود.

با حسرت اهی کشيد و گفت: "

آنها هم بيشتر از من چيزی از زندگی نميدانند."

بد ها روزی راه راه khazandegani را ديد که واقعا mikhazidand.

در جستجوی هدف و maghsadeshan به اطراف نگاه کرد و ستونِ عظيمی را ديد که سر به فلک کشيده بود،وقتی به آنها ملحق شد دريافت...

که ان ستون کوهی از کرم های درختی است که در هم loolide و يکديگر را هل ميدهند. ستونی

از کرمِ درختی. به

نظر می آمد که کرم ها تلاش ميکنند تا به gholeh beresand،اما gholeh طوری در ابر ها ناپديد شده بود که راه راه درک نمی کرد در آنجا چه بود. همانندِ

شيرِ يه giahan که در بهار به toghian ميايد،shoor و هيجان تازه يی را احساس کرد. " شايد

آن چه را که جستجو ميکنم يکنم ،بيا بام

راه راه پر از هيجان و اضطراب از يک khazande هم نو پرسيد:
\"تو ميدانی چه خبرِ؟\"
او گفت:
\"من هم الان رسيدم.هيچ کس وقت ِ توضيح دادن ندارد؛همه سخت سر گرم تلاش برای رسيدن به ان جايی هستند که دارند ميروند.ان بالا!\"
راه راه ادامه داد:
\"اما ان بالا چيه؟\"
-\"ان را هم هيچ کس نمی داند ولی بايد خيلی خوب باشد،چون همه دارند به آنجا hojoom می آورند.خدا حافظ،من ديگر وقت ندارم!\"
و به داخل کوه ِ کرم ها فرو رفت،

سر ِ راه راه از اشتياق و فکر تازه داشت می ترکيد.نه ميتوانست فکر هاش را متمرکز سازد.هر لحظه khazandeh يه ديگری از او جلو ميزد و در ستون ناپديد ميشد.
\"تنها يک راه حال وجود دارد.\"
خود را به درون هل داد.

ادامه دارد


+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهرسیما  | 





Powered by WebGozar

 

فالنامه


براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد

 












 

 

 

 

 

 

 

 

فالنامه حافظ

 

 
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد