ماهی زیبا

ستایش همگانی
پروردگارا تویی پرورنده و تویی نگهبان، نداری آغاز و انجام، نداری همتا و نه مانند. بیرون از تصور و قیاسی و فهم ما نارسا به شناخت تو.
تویی بی رنگ و بی بیان، بی شکل و بی نشان و برتر از وهم و گمان.
تویی نامحدود و بیکران، نیستی ناپذیر جاویدان، ماورای تصور و گمان.
تویی بخش ناشدنی و تویی نادیدنی مگر بدیده ی دل باطنی.
تویی که همیشه بوده ای، همیشه هستی و همیشه خواهی بود.
تویی در همه جا و در همه چیز و تویی آنسوی همه جا و همه چیز.
تویی در آسمانها و در ژرف دریاها، تویی آشکارا و نهان در همه ی طبقات و هم آنسوی طبقات.
تویی در عالم سه گانه و هم بالاتر از عالم سه گانه.
تویی بی نیاز و برتر از توانایی ادراک.
تویی آفریدگار، خداوند خداوندان و دانای رازهای نهان، از دیدگان پنهان و در دلها عیان.
تویی توانای کل و در همه حال و همه جا حاضر و ناظر.
تویی دانش بیکران، نیروی بیکران و سرور بیکران..
تویی دریای معرفت و دانای مطلق و دانش بیکران. دانایی از گذشته و حال و آینده.
تویی خود دانش و سرچشمه معرفت و تویی بخشاینده کل، سرور کاینات و خیرخواه جاودان.
تویی جان جانان و دارای صفات جاودان، تویی با نشان و بی نشان.
تویی ذات سه گانه؛ راستی، معرفت و سرور.
تویی سرچشمه حقیقت و اقیانوس مهر و محبت.
تویی یگانه قدیم و برترین برتر.
تویی پرابهو، پرمشور، تویی آنسوی خدا بلکه آنسوتر.
تویی پربرهما، الله، الهی، یزدان، اهورامزدا، خداوندگار محبوب.
نامت ایزد و تنها تویی شایسته پرستش.
سر به عدم درنه و یاران طلب
بوی وفا خواهی ازیشان طلب
بر سر عالم شو و هم جنس جوی
در تک دریا رو و مرجان طلب
مرکز خاکی نبود جای تو
مرتبهی گنبد گردان طلب
مائدهی جان چو نهی در میان
جان به میانجی نه و مهمان طلب
روی زمین خیل شیاطین گرفت
شمع برافروز و سلیمان طلب
ای دل خاقانی مجروح خیز
اهل به دست آور و درمان طلب
زهر سفر نوش کن اول چو خضر
پس برو و چشمهی حیوان طلب
خطهی شروان نشود خیروان
خیر برون از خط شروان طلب
سنگ به قرابهی خویشان فکن
خویش و قرابات دگرسان طلب
یوسف دیدی که ز اخوة چه دید
پشت بر اخوة کن و اخوان طلب
مشرب شروان ز نهنگان پر است
آبخور آسان به خراسان طلب
روی به دریا نه و چون بگذری
در طبرستان طربستان طلب
مقصد آمال ز
آمل شناسیوسف گم کرده به
گرگان طلبلیلی زنجیر نبود
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
کسی که مثل هیچ کس نیست...........
من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک دلم هی می پرد و کفش هایم هی جفت می شود و کور شوم اگر دروغ بگویم من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبوده دیده ام کسی می آید ... کسی می آید... کسی دیگر کسی بهتر کسی که مثل هیچکس نیست مثل انسی نیست مثل یحیی نیست مثل مادر نیست و مثل آن کسیست که باید باشد و قدش از درخت های خانه ی معمار هم بلند تر است و صورتش از صورت... هم روشنتر و اسمش آنچنانکه مادر در آخر نماز صدایش می کند یا قاضی القضات است یا قاضی الحاجات است و می تواند تمام حرف های سخت کتاب سوم را با چشم های بسته بخواند و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد ازروی بیست میلیون بردارد چرا من اینهمه کوچک هستم که در خیابان ها گم می شوم چرا پدر که اینهمه کوچک نیست و در خیابان ها هم گم نمی شود کاری نمی کند که آنکسی که به خواب من آمده است روز آمدنش را جلو بیندازد و مردم کشتارگاه که خاک باغچه شان هم خونیست و آب حوض هاشان هم خونیست وتخت کفش هاشان هم خونیست چرا کاری نمی کنند ؟ چرا کاری نمی کنند ؟ چقدر آفتاب زمستان تنبل است من پله های پشت بام را جارو کرده ام و شیشه های پنجره را هم شسته ام چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند؟ من پله های پشت بام را جارو کرده ام وشیشه های پنجره را هم شسته ام کسی میآید کسی میآید کسی که در دلش با ماست . در نفسش با ماست . در صدایش با ماست کسی که آمدنش را نمی شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که از باران از صدای شرشر باران از میان پچ پچ گل های اطلسی کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی میآید و سفره را می اندازد و نان را قسمت می کند و پپسی را قسمت می کند و باغ ملی را قسمت می کند وشربت سیاه سرفه را قسمت می کند ونمره ی مریضخانه را قسمت می کند و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند و سینمای فردین را قسمت می کند و درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند و سهم مارا هم می دهد من خواب دیده ام... "فروغ فرخزاد"
ما هیچ ... ما نگاه...
وباز هم سکوت در فضای این ماتم کده چه هیاهویی به پا می کند! می خواهم سالها ی سال بی وقفه سخن بگویم با در با دیوار با آدمک های خیالی ... مگر سخن گفتن فراموشم نشود. می خواهم فریاد بزنم تا تمام تار های حنجره ام را از این خواب شوم بیدار کنم
من هیچ گاه فلسفه ی نباریدن رانمی توانم توجیه کنم اما عاشق باریدنم
من رد پاهاشان را درست بعد از باریدن باران دیدم وبا اشتیاق به دنبال آوایی از آنان گشتم ولی باز هم نیافتم . و باز هم...
ای کاش اگر این بار ابرها قصد باریدن داشتند صدایشان کنند . در این دیار هول و ترس جای خوش کرده نه اشتیاق باران ...
به این امید سر به بالین می گذارم ! ولی نه... من تا زمانی که نفس دارم با چشمان باز نفس می کشم.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساقه گلی
که جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم می شکند.
دست ها می سایم...
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر درمی گوید با خود:
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
|
فالنامه
|
|
|